دوزخ


چگونه
به آسمان دست یافتم؟
نمی دانم
چرا؟
شاید برای تقسیم شادی  
در لحظه ای نایاب
از سر خوش باوری

آنگاه
که نگاهم به آسمان دوخته بود
هنگامی که
تکه های ابر
پنبه های
سفیدی را بر بوم آبی  
بی انتها نقش می زدند
دستانم را گشودم
و
چون قدیسان
که  
آبی نامریی
را بر گناهکاران     
می پاشند
تا گناهشان را بشویند
قطرات آبی نامریی را
بر آسمان پاشیدم

ناگهان
آسمان بیمار شد  
آبی خاکستری
و سفیدی تیره رنگ
و آنگاه
قلم وحشی باد
در مقابل
چشمان وحشتزده ام
تصویری جنون آمیز کشید
بر بوم آسمان

برق زد
بر ابرهای معصوم
حرارت آسمان شد زخانه خورشید افزون       
         رعد جرقه زد
بر انبوه ابرها
هاله ای از آتش آسمان را گرفت
باد سیاه وزید
ابرها بر هم شوریدند
انفجار
دنیا را لرزاند
سمفونی مرگ نواخت
در دل رقص آتش
در بطن آسمان

و آنگاه
باران باریدن گرفت
تنها امید من
برای فروکش
کینه و انتقام
لیکن
از ابرهای سوزان
جز باران آتش
چیزی نبارید
ستونهای سترگ آتشین
زمین و آسمان را بهم پیوند داد
و مرگ را همه جا گستراند

این همه تیره روزی را
من آغاز کردم
هنگامی که
شادی را با جهان تقسیم کردم
ناخودآگاه
گناهی کبیره مرتکب شدم

اینک
آتشی
سوزان
ذره ذره
مرا ذوب می کند
تا
بازگویم راز خود
اما
کیست همباور من؟
کجاست همدرد من؟
در دادگاه من
چه کسی منصف خواهد بود؟
و
کدامین مکافات همسنگ جرم منست؟
Go to Home Page