پيچ

ساده پيچ، يک پيچ کج و کوله. من اينم. ولى توجه کن! ميخ نيستم ها. ميخها سرشون صافه و شخصيت بارزى ندارند. همشون روراست و
انجام لوحند، ولى من اينطورى نيستم. ميخها پيچ و خم ندارند، من دارم. محکم بزن تو سر يک ميخ، راحت و بى دردسر و دغدغه کارشو
مثل ميده، ولى اگه بزنى تو سر من، بدتر کج ميشم و کارو خرابتر ميکنم. ميخ کج رو را با چکش ميتونى صاف و صوف کنى و دوباره
روز اولش کار ميکنه ولى اگه همون کارو با من بکنى درست که نميشم هيچى، کج و معوج تر هم ميشم. اين طبيعت منه
.
اولين بارى که ازم استفاده شد، حسابى افتضاح بالا آوردم. نجارى که بى هوا منو از تو يک قوطى پر از پيچ درآورده بود که فروم کنه تو
چوب، هرکارى کرد نتونست واسه اينکه سرم کج بود و تو چوپ فرو نميرفتم. آنقدر تقلا کرد ت بالاخره سر کار دستش در رفت و خونى
ماهيتم چى شد. اونهم درحاليکه ناسزا بارم ميکرد با عصبانيت پرتم کرد رو زمين. اين اولين ارتباط من با انسانها بود. از همون وقت حاليم
ميدونند که هست. خونش روح منو واسه هميشه آلوده کرد و دردش به من عذاب وجدان داد. البته در مثل مناقشه نيست، وگرنه همه شدکه
پيچ وجدان نداره.

آروم کارى واقعيت اينه که من حسابى درب و داغونم، يک پيچ بى مصرف با يک سر کج و ناقص. تازه طنز قضيه اينجاست که هربار از
داستان برنميام و پرتم ميکنند بيرون، با سر فرود ميام و به زمين که ميرسم، متوجه ميشم که سيخکى رو سرم نشستم و پام هواست. عهده
اصلى، سرجام مينشينم و به فکر فرو ميرم که براستى راز آفرينش من چيست. بعد شروع ميکنم به شمردن پيچشهاى دور بدنم. آنوقت
چونکه موضوع سر يک پيچ ناجنسه و ناخلفه و نه سر ارزشهاى اخلاقىبرگرديم سر
.
از آنجاييکه من هميشه با سر رو زمين مينشينم، راحت ميتونم تو کفه کفش عابرين فرو برم و بدون جلب توجه واسه مدت زيادى همانجا
بچسبم. آنوقت تازه کار اصليم شروع ميشه، کارى که توش استادم يعنى خرابکارى. با هر چى که در تماس قرار بگيرم خطش ميندازم. در
البته همه طول عمرم چقدر موزاييک هاى شيک چوبى رو خط انداختم و خدا ميدونه چند تا فرش دست بافت نفيس رو آسيب زدم و از بين
بدون اختيار خودمبردم،
.
يک روز هم که کنار جاده نشسته بودم و سر م تو کار خودم بودم يکهو يک ماشين با سرعت از روم رد شد و من بدون اراده و به ناچار
فرو رفتم تو لاستيکش و پنچرش کردم. چند دقيقه بعد هم کنترل از دست راننده خارج و ماشين از جاده منحرف شد و خلاصه يک فاجعه
رانندگى آفريدم و چند نفر هم جادرجا جونشون را از دست دادند
.
منو تو ماموران پليس و گزارشگران روزنامه که علت حادثه را تحقيق ميکردند منو تو لاستيک ماشين پيدا کردند و يکى از آنها هم در
ميکنيد که دستش گرفته بود و در هوا به همه نشون ميداد فرياد کشيد:" آها! پيداش کرديم. يک تکه آهن پاره عامل اصلى اين فاجعه حاليکه
يک پيچ ناقابل مسئول قتل اين همه آدم باشه؟بود. باور
"
بعد هم از زواياى گوناگون کلى عکس از من گرفتند و ضميمه پرونده کردند و دوباره نوبت من بود که طرد بشم. استفاده ديگرى نداشتم.
آسيبم را زده بودم و کارم اونجا تموم شده بود. ولى مامور ارشد و باتجربه اين سانحه بجاى اينکه منو بيندازه بيرون گذاشتم تو جيبش و برد
خونه که به بچه هاش يک درس اخلاقى بده
.
با و در مامور مربوطه اونشب پس از صرف شام و همانطوريکه رو مبل راحت لم داده بود و سرش از آبجو گرم بود منو از جيبش کشيد
تنفر مقابل چشمان حيرت زده افراد خانوادش منو با دقت به نمايش گذاشت و اندرباب احتياط نطق غرايى کرد و بعد که سخنانش بيرون
دوباره منو پرت کرد تو سطل زباله. ناگفته نماند که تيرش خطا رفت و من خوردم به لبه سطل و کمانه کردم و افتادم وسط اتاق تموم شد
پاش رو س رم سيخکى نشستم. نيمساعتى نگذشته بود که دختر کوچولوش که داشت بازى ميکرد، يکهو پا گذاشت رو من و نشيمن و باز
ولى فواره زد بيرون و لکه هاى بزرگ خون فرش را پوشاند. پدر و مادر با عجله به کمک فرزند دلبندشان شتافتند و به بيمارستان خون
پس از من کار خودم را کرده بودم. ميکروب را در پيکر بيگناهش سرايت داده بودم. تو بيمارستان دکتر منو از پاى دخترک بيرون از
تزريق چندتا آمپول واسه جلوگيرى از شيوع امراض گوناگون به والدينش گفت:" اين يک تکه حلبى پر از ويروس و کشيد رساندند
اميدوارم پيشگيرىهاى درمانى ما موثر واقع بشه." بعد هم دکتره که انگار از ديدن من چندشش شده بود لاى تنظيف با دو تا ميکروبه. و
گرفت و برد طرف سطل فلزى و با دقت کامل منو پرت کرد اون تو تا واسه هميشه از شرم راحت بشهانگشت منو
.
وقتى پيکرآغشته به خون من تو سطل فلزى سقوط کرد، ضرباهنگى موزون نواخته شد. با وجود چرک آلودم نواى يک موسيقى آسمانى
آفريدم. ملودى دل انگيزى که ايکاش هربار طرد ميشدم نواخته ميشد.
چند کردند و اين حادثه هم از سر گذشت و من کج و کوله تر از گذشته دوباره تنها به انتظار تقدير نشستم. همانشب سطل زباله بيمارستان
روز بعد در کيسه اى پلاستيکى در ميان انبوهى زباله در کاميون براى تخليه به طرف خارج شهر ميرفتيمخالىرا
.
همونجا بود که تو خودم متوجه قدرتى شدم که هرگز سراغ نداشتم. آهنربا شده بودم. هرچه پونز و سوزن و گيره بود به طرفم جذب شده
بود و همانطوريکه زواران در اما کن مقدسه به ضريح مى آويزند به اندامم چسبيده بودند. حالا از يک پيچ منحرف به موجودى مخوف بدل
شده بودم، هيولايى عجيب الخلقه که از گوشه کنار بدنم همه جور تيِغه هاى تيز و برنده بيرون زده بود. با داشتن چنين قدرتى براحتى کيسه
نايلونى را پاره کرده و خود را از لاى شکاف زيرين کاميون بيرون انداختم. و اينطورى بود که دوباره کارم به خيابونها کشيده شد. اين
دگرديسى آنچنان مرا دگرگون کرده که ديگه قيافه خودم را هم تشخيص نميدم
.
اوليه سالهاست که تو آلوده ترين گوشه و کنار اين جامعه ويلان و پلاسم و حالا ناقل ميکروب هاى کشنده زيادى هستم. نيش که ميزنم درد
سرعت اش در مقابل زهرى که بعدا وارد ميکنم هيچه. وقتى به طرف شکار هجوم ميارم که اصلا انتظار نداره و آنوقت زهر خودم را به
ميچسبم تا وارد بدنش ميکنم. وقتى تو وجود قربانى رسوخ ميکنم با وجودش يکى ميشم و زجرش را حس ميکنم و آنقدر با سماجت همانجا
منو با هزار دردسر از وجودشون خارج کنند و بيرون بيندازند
.
بعضى وقتها فکر ميکنم شايد تقدير اين بوده که اينطورى آفريده بشم، يک مطرود، يک موجود عجيب الخلقه با هزاران تيغه برنده و نوک
هاى تيز مسموم. همين حالا هم از سر بيکارى تو يک گوشه دنج تنهايى دارم پيچشهاى وجودم را با دقت ميشمارم و به انتظار قربانى بعدى
نشستم.