اولويت

يک روز صبح وقتى چشماشو باز کرد هفتاد ساله شده بود. حالا ديگه وقتش رسيده بود که به زندگيش نگاهى دوباره
بيندازد. پشت ميزش نشست و با دقت کامل فهرست تمام اميدها و آرزوهاى دست نيافته زندگيش را تک تک نوشت.
ليست بلندى شد
.
اولين آرزويش در دوازده سالگى بود که با يک نقشه پيچيده و ماهرانه سعى کرده بود يک بوسه از دختر همسايشون
بگيره که برآورده نشده بود. اين اميد شکست خورده اش آسيب روحى مهمى بهش وارد کرده بود. پس از اون البته
از خيلى ها بوسه گرفته بود ولى طعم هيچکدام به شيرينى آن که هرگز نچشيده بود نبود.
چند سال بعد در نوجوانى يکبار در بازار شاهد مرد فقيرى بود در حال دزدى نان مچش را گرفته بودند. شرمى که
در چهره مرد بدام افتاده ديده بود شيار عميقى بر روح جوانش باقى گذاشت. همان لحظه با خود عهد کرد که فقر را
در جامعه ريشه کن کند. البته آنطور که خودش بارها در طول زندگى به ديگران گفته بود وقتى سنش بالاتر رفت به
البته جاى فکر کردن با قلب با مغزش فکر کرد و احساسات را کنار گذاشت. مسئوليتهاى روزمره زندگى و شغلى
کمک کرد و او بکلى اين آرمان انسانيش را به باد فراموشى سپردهم
.
در همان فهرست البته دستيابى به ثروت هنگفت را هم گنجانده بود که بنظر نميرسيد جايى داشته باشد چرا که حالا
اين پولش از پارو بالا ميرفت و آدم موفقى بود. تعداد زيادى هم کارمند و زيردست و آشنا و دوست و فاميل داشت
بود هرروز به او افتخار ميکردند و موفقيتش در زندگى را مايه سرافرازى خود ميدانستند. ولى نکته اينجا بود که
بى که مرحله از زندگى نگاهش به زندگى کاملا تغيير کرده و تعريف موفقيت برايش دگرگون شده بود. به جايى که
تمامى ارزشها در نظرش بى ارزش جلوه ميکرد و هرچيز که در زندگيش تابحال پر معنا و عزيز بود رسيده در
مفهموم و بيهوده شده بودناگهان
.
از صفر تمام اولويت هاى زندگيش وارونه شده و پوچ جلوه ميکرد. در سن هفتاد سالگى احساس ميکرد ناچار است
قبل از شروع کند. پس از تفکر و تامل بسيار در پوچى زندگى خود تصميم گرفت زندگى نوينى را آغاز دوباره
جاخورد اينکه به اين هدف جامه عمل بپوشاند روزى ناگهان افتاد و جادرجا مرد. خودش از مرگ ناگهانيش کند ولى
مقدمه را چرا که هنوز آمادگى مردن را نداشت. با اين همه پول و مقام و ارج و قرب جدا انتظار مرگى چنين بشدت
پيش بينى نکرده بود. چند شب اول در قبر حالش بشدت گرفته شده و سگرمه هايش حسابى درهم بودبدون .
اصلا يادش نميامد چطورى جان داده. بخصوص اينکه همين چند شب پيش را خوب به خاطر داشت که طبق تعريف
زنده بود. شنگول و سرحال در جلسه مهمى شرکت کرده و اندر باب "رازهاى موفقيت" نطق گيرايى هم ارائه داده
بود. جزييات آن جلسه، سئولات مطرح شده و شامى را که به افتخارش داده بودند را کاملا در ذهن داشت ولى پس
از آن تنها چيزى که در خاطرش مانده بو د چرتى مفصلى بود که در تابوت زده بود. اين مقوله مرگ هم برايش
تازگى داشت و هم کمى سئوال انگيز بود
.
بود. خوب حا لا دغدغه اصلى او اين بود که چه کسى به او کلک زده و رشته زندگيش را پاره کرده است. بيش از
باشد. بود که ديگر اول دوستان نزديک و سپس دشمنان رنگارنگش را مسئول مرگ نابهنگامش مى دانست و هرکس
همان کسى به ميدانست که پولدارتر از اين حرفهاست که به اين سادگى ها و به مرگ طبيعى بميرد. شمه اش به همه
لحظه از اينکه او رودست زده و رشته زندگيش را کوتاه کرده است و اين چيزى نبود که ياراى تحملش را مشکوک
مرده، اى که فهميد کلک خورده بود بيشتر دلخور شده بود تا اينکه مرده است.، از سورپريز اصلا خوشش خبردار
بفکر انتقام مرگش افتاد، ولى از چه کسى؟ اين را هنوز نميدانستازنميامد. داشته  .
اوايل پس از ورود به دنياى مردگان، از اين که پول و قدرت و رابطه هاى بيشمارش در اينجا کارى از پيش
نميبردند، بسيار رنجيده خاطر بود. ولى کم کم با شرايط زندگى جديد آشناتر شد و خود را با محيط وقف داد. کمى
طول کشيد تا کاملا با حقوق و مسئوليت هايش بعنوان شهروند دنياى مردگان آشنا شد. بعدها البته از قدرت خارق
العاده اش بعنوان روح آگاه شد و امکانات و مزاياى جديدش را به فال نيک گرفت
.
دوستانى که يکى از خصوصيت هاى برجسته زندگى نوينش در دنياى مردگان همانا وجود دوستان پاک و بى آلايش
به زندگى بدون هرگونه چشمداشتى فقط به منظور دوستى به او نزديک ميشدند و او براستى اين مزيت مرگ بود.
ميسوختپيشين ترجيح ميداد. ولى او فرصت و مجال دوستى را نداشت چرا که هنوز در تب انتقام مرگش را
.
هدف جديد او فقط در انتقام و دشمنى خلاصه ميشد و اولين کارى که بايد انجام ميداد اين بود که جان کسى را که او
را کشته بود بگيرد، همين و بس. بهمين دليل هم کمتر از چند ماه اقامت در دنياى مردگان بلافاصله نام خود را در
ليست ارواح خبيثه ثبت کرد تا از قدرت تخريب بيشترى برخوردار شود. از آنجاييکه او شخص تيزهوش و با
استعدادى بود، بسرعت راه و روشهاى ابتکارى کشتن و تخريب و نابودى را از ديگر ارواح خبيثه فرا گرفت و
همگى را بکار بست و تا توانست از آدميان دنياى فانى خون ريخت و به هرکس که مشکوک بود جانش را گرفت. و
بدين سان سالهاى زيادى گذشت
.
يک روز صبح که چشماشو باز کرد ديد هفتاد سال از مرگش گذشته و حالا وقتشه که نگاهى دوباره به زندگى پس از
مرگش بيندازد. بار ديگر حس کرد که تمام الويتها و اهدافش در اين دوره هم پوچ و بى معنا بوده است. حالا ديگه
مطمئن نبود که به قتل رسيده بود و اگر هم اينطور بوده، برايش تفاوتى نميکرد. دوباره از نو خود را در خانه اول
يافت و بايد از نو شروع ميکرد
.
همانطور که زانوى غم بغل گرفته و در حيرت فرو رفته بود، يکى از دوستانش که هفت هزار سال پيش مرده بود
آمد و کنارش نشست. اين از اون مرده هاى قابل احترام بود که درايت و دانش ژرفش، عدالت و انساندوستيش و
قدرت استدلالش زبانزد همه بود. روح اعظم در گوش او پچ پچى کرد که او بدرستى نشنيد
.
او با اداى احترام کامل گوشش را آهسته به دهان روح والا مقام نزديک کرد تا از دانش او بهره گيرد که ناگهان مرده
هفت هزار ساله از جا جست و گوشش را گزيد. او که بشدت جا خورده بود و نميدانست چه عکس العملى از خود
نشان دهد از روح عاليمقام دور شد ولى ايشان دست بردار نبود. مرده هفت هزار ساله يک مشت جانانه حواله
شکمش کرد که او را نقش زمين کرد. بيچاره سردرنمى آورد که چه اتفاقى افتاده. براستى سرزدن حرکاتى چنين
ناشايست و وحشيانه آنهم از چنين مقام شامخى غيرقابل درک بود. بسختى از جاى برخاست و هنوز دهان به شکايت
نگشوده بود که دوباره مورد يورش واقع شد. جناب روح اعظم اينبار مانند گربه اى چالاک به هوا جست و با زانو
دماغش را مورد حمله قرار داد. و آنگاه خم شد و دست راستش را دراز کرد و بيضه هاى او را چسبيد و او را از
زمين بلند کرد و ديوانه وار دور سرش در هوا چرخاند و از دنياى مردگان به زندگى پرتاب کرد
.

---------------
پسر دوازده ساله سر صبح وقتى که از خواب بلند شد، دماغش خونى، گوشش مجروح و يک زندگى شاد در افق
زندگيش ميدرخشيد.