| سهراب سپهری |
| سهراب سپهری |
| کولی در اهواز به دنیا آمدم و تا نه سالگی با خانواده همانجا زندگی کردیم. تا آنجا که به یاد دارم دوران خوشی و بی خبری کودکی را با بچه های دیگر خانواده و فامیل با خندیدن به دیگران گذراندیم. با بی پروایی کامل به همه چیز و همه کس می خندیدیم. به همسایه دیوار به دیوارمان که یهودی بودند می خندیدیم چون همیشه خدا از خانه شان بوی روغن کنجد به مشام می رسید. به عمله های لر که برای کار به اهواز می آمدند می خندیدیم چون که شلوار لری و کلاه نمدی داشتند. و عربهای محله را "عرب پاپتی" صدا می کردیم و ریسه می رفتیم. وقتی موضوع خنده کم می آوردیم به فک و فامیل خودمان بند می کردیم. بیش از همه عمو اسماعیل را دست می انداختیم که همیشه آروغ های نابهنجار و نابهنگامش مایه سرور ما می شد. همیشه می گفت "تقصیر بادمجونه، باد داره". آنقدر در جستجوی خنده و شادی وقیح شده بودیم که وقتی آدم کم می آوردیم به بابای خودمان بند می کردیم. لطیفه هایش را با لهجه خودش تکرار می کردیم و همه با هم غش و ریسه می رفتیم. هدف اصلی خندیدن بود و مهم نبود به کی و چرا می خندیدیم. من شخصا دلیل اصلی این رفتار ناشایست خودمان را کمبود تفریحات سالم می دانم. تلویزیون چند سال دیرتر وارد خانواده ما شد. ولی بیش از هر کس دیگری ما به کولی ها می خندیدیم. شنیده بودیم که کولی ها همه دزد و آدمکش هستند، بچه ها را می دزدند و خونشان را می نوشند و هزار رقم داستان شبیه این. البته همین حرفها را هم راجع به یهودیان شنیده بودیم ولی این قصه ها در مورد کولی ها بیشتر باورکردنی بود. این مردم ولگرد و اسرارآمیز همیشه در محله ما سرگردان بودند. زنهایشان با بچه هایی که به کول می بستند در خانه ها را می زدند تا سیخ کباب، نمکدان و آبکش و آفتابه حلبی بفروشند. لباسهای رنگارنگ و دامنهای پف کرده و پرچین این زنها به راستی برای من جالب بود. خرمهره های درشت دور گردنشان و گوشواره های حلبی و النگو و دستبند و پابندشان که جلینگ جلینگ صدا می کرد مرا به شدت جذب می کرد. بچه های کولی همسن و سال من ساکت و آرام به دنبال مادرانشان روان بودند. به همان اندازه که شیفته بازی کردن با آنها بودم از این کار هم واهمه داشتم و هم منع شده بودم. همه می دانستیم با کولی ها نباید همبازی شد. این ارواح مستور در لباسهای رنگارنگ مردمی بودند بدون گذشته و بدون آینده. هیچکس نمی دانست از کجا آمده و به کجا می روند و همین معمای وجودی آنها مرا فریفته بود. تنها چیزی که همه ما به یقین می دانستیم این بود که زنهای کولی همه فالگیرند و کف بین. یک روز یکی از آنها به همه ما که دورش نشسته بودیم گفت: "هر کس که به دنیا می آید یک همزاد دارد. بار اول همزادتان را در بدو تولد می بینید و بار دوم هنگام مرگ. پس تا می توانید از روبرو شدن با بپرهیزید. روز ملاقات دوم شما روز مرگ شماست." و همانطور که به کف دست برادرم نگاه می کرد به مادرم گفت: "همزاد این بچه تو آبه. نگذار همزادتان نزدیک بشهبه آب ." همین کف بینی، دوران کودکی برادر مرا سیاه کرد. از همانروز دیگر مادر اجازه نداد در هیچ آبی شنا کند. استخر و رودخانه برایش حرام اعلام شد. در همین زمان پدر دوستی داشت که رئیس کلانتری محل بود و همو بود که روزی به پدر گفت: "بیا با هم به جشن عروسی کولیها برویم." اینطور که شنیدم به پدرم قول داده بود که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و یک شب فراموش نشدنی را تضمین کرده بود. اتفاقا پدر از میان تمامی بچه های خانواده فقط مرا همراه خود به جشن کولیها برد. یک شب هر سه سوار جیپ کلانتری شدیم و راه افتادیم. از شهر که خارج شدیم کم کم دلهره وجودم را فرا گرفت. همانطوری که در دل تاریکی در جاده سنگلاخ می راندیم نگاهم به باتوم و اسلحه کمری دوست بابا افتاد و کمی قوت قلب گرفتم. بالاخره جیپ در عمق تاریکی و ظلمت توقف کرد و افسر پلیس گفت: اینجا باید پیاده برویم." و هر سه به راه افتادیم. دقیقا به یاد ندارم چه مدت پیاده رفتیم تا اینکه در پشت صخره ای ناگهان آسمان سیاه را سرخی آتش "از کرد. شعله های آتش که از درون درامهای نفتی بزرگ به آسمان زبانه می کشید ما را مسحور کرده بود. دورا دور درامها را سوراخ کرده بودند و از رنگین روزنه ای شعله ای زیبا و سحرانگیز به بیرون پرتاب می شد و شب تار را روشنی می بخشید. تا آن زمان هرگز این همه کولی را یکجا ندیده بودم. دست هر فشردم و در کنار افسر پلیس آرام گرفته و محو تماشای ارواح رنگارنگ شدمپدر را . زنهای کولی بیش از همیشه در لباسهای رنگین و زیورآلات غرق شده بودند و مردانشان تفنگ به دست به آسمان شلیک می کردند. دوست بابا گفت: "شهروندان ایران حق حمل اسلحه ندارند. ولی اینها که شهروند نیستند." چند نفر آلات موسیقی ساده ای در دست داشتند و آن را با نوای غم انگیز و جادویی می نواختند. دختران جوان هم با ساز پدرانشان در بیابان برهوت زیر آسمان خدا و در کنار شعله های زیبای آتش می رقصیدند. کمی دورتر مسابقه تیراندازی برقرار بود. خروسی را بر تخته سنگی پای بسته بودند و مردان به نوبت کاکلش را هدف گرفته و شلیک می کردند. در آن شب جادویی اتفاق دیگری هم افتاد. یک زن کولی فال مرا دید و همانطور که به کف دست من خیره شده بود به پدرم گفت:"همزاد این بچه تو یک کتابه." *** ******************************************* بیش از بیست سال از آن دوران گذشت، من به امریکا رفتم ودر رشته مهندسی مشغول تحصیل شدم. چند ماه قبل از جشن فارغ التحصیلی دانشجویان موظف بودند تا تمامی واحدهای درسی شان را به تصویب مدیریت دانشگاه رسانده تا اگر کمی و کسری داشتیم همان ترم آخر جبران کرده تا فارغ التحصیل شویم و مدرک بگیریم. طی همین بازرسی خبردار شدم که همه درسهای من قابل قبول بوده و فقط یک درس سه واحدی کم دارم. انگار بلا نازل شده بود. یک درس سه واحدی از رشته های هنر و یا ادبیات کم داشتم و بدون آن نمی توانستم تمام کنم. رفتم سراغ استاد مشاور و افتادم به عجز و لابه: "باور کنید این ترم 18واحد مشکل مهندسی دارم. هفته ای بیست ساعت هم کار می کنم تا خرج زندگی و شهریه دانشگاه را بپردازم. این آخر کاری چطوری سه ساعت دیگر هم اضافه کنم؟ به خدا قسم برای گرفتن یک درس فکسنی ادبیات هم نمی توانم یک ترم دیگر را در دانشگاه بمانم. همش سه واحده. راه حل دیگری نیست؟" استاد مشاور مهربان پیشنهاد کرد بروم سراغ دانشکده های هنرهای زیبا و یا ادبیات. شاید واحدهایی باشند که احتیاج به شرکت در کلاس نداشته باشند، یکی از آنها را اضافه کنم. همین کار را کردم. فی الفور رفتم با چند تا از استادها مشکل را در میان گذاشتم. بالاخره در دانشکده ادبیات یک پروفسور سالخورده و انسان دوست یافتم که پس از شنیدن ملودرام زندگی و وضع اسفبار مالی من و مخمصه ای که در آن گیر کرده بودم پرسید: "بلدی داستان بنویسی؟" زده پاسخ دادم "برای فارغ التحصیل شدن به هر کاری دست می زنم اگر لازم باشه داستان هم می نویسمهیجان ." و ایشان ادامه داد: "یک درس سه واحدی داستان نویسی داریم که کلاس نداره. فقط تا آخر ترم باید یک داستان کامل و تخیلی بنویسی با حداقل 1500کلمه. بدون غلط املایی و انشایی." از شنیدن این پیشنهاد از شادی در پوستم نمی گنجیدم. با تشکر فراوان از استاد، همان روز در کلاس داستان نویسی اسم نوشتم و دوباره مشغول واحدهای ریاضی و مهندسی شدم. موضوع داستان را به کلی به دست فراموشی سپردم. روزها درس میخواندم و شبها کار می کردم به این امید که این ترم لعنتی هم هر چه زودتر تمام شود و از شر دانشگاه برای همیشه رها شوم. دو سه ماه دیگر هم گذشت و پایان ترم نزدیک شد و تازه به فکر کلاس مزبور افتادم و داستان نویسی. چند بار نشستم و فکرم را متمرکز کردم روی قصه بافی. چند تا هم داستان نوشتم ولی همه آنها رونوشت ساده زندگی خودم بود و عنصر تخیل در آنها جایی نداشت. آنقدر در واقعیت های خشن و بیرحم زندگی غرق شده بودم که جایی برای خیال و خلاقیت ادبی باقی نمانده بود. تنها فکر سازنده و بکری که آن زمان از مغزم خطور کرد همانا تقلب بود و این همان کاری بود که بی درنگ انجام دادم. یک شب به کتابخانه بزرگ دانشگاه رفتم و با عجله خود را به طبقه پنجم رساندم. آنجا از میان قفسه های پر از کتاب رد شدم و به بخش تاریکتری راه یافتم به کتابهای قدیمی و خارج از انتشار اختصاص داشت. احتیاط شرط واجب بود اگر مچم را می گرفتند کار تمام بودکه . در میان هزاران هزار کتاب خاک خورده و زیر نور کم سوی لامپ نشستم و کتابهای زیادی را ورق زدم و داستانهای زیادی را خواندم. دنبال داستانی از نویسنده ای گمنام می گشتم تا به اسم خود تحویل داده و مدرک بگیرم. تا نیمه های شب در خلوتی مرموز و شوم کتاب خواندم تا اینکه به داستانی برخوردم از نویسنده ای کاملا گمنام. یقین داشتم نامش را کسی نشنیده و قصه اش را شاید هیچکس نخوانده باشد. از صفحات این داستان کتاب فتوکپی گرفتم. با زیرکی کامل داستان را رونویسی کردم. نامها و مکانها را تغییر دادم و محیط داستان را با زندگی خود همگون ساختم. داستان را چنان نوشتم که انگار از زندگی خود من الهام گرفته بود. بعدا دست نویس را به ماشین نویس تحویل دادم تا جرم مرا تایپ کند و نام مرا بر آن بنویسد. همان ترم از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. اکنون سالهای سال از آن دوران می گذرد ولی شبح آن قصه بر وجودم چنگ انداخته و ذره ذره مرا نابود می کند. جرمی مرتکب شده ام که تا پایان عمر تقاصش را پس خواهم داد. داستانی را تحریف کردم که دیگر نه اصلش را به خاطر دارم و نه عناصرش را. حتی به یاد ندارم چگونه شخصیت ها را وارونه جلوه دادم تا به هدف خود برسم. و این گناهی نابخشودنی است. بدینوسیله از خوانندگان این متن تقاضا دارم که بار دیگر آن را با دقت بخوانند. شاید همین داستان را جای دیگری خوانده باشند و احیانا نویسنده آن را بشناسند. |