گمشده
پتو طعم توتون دهانم را تلخ کرده و زهرش انگار تمام وجودم را گرفته . با حال تهوع و بزحمت خودم را از زير
و از ميان ملافه ها بيرون ميکشم و از پشت شيشه کدر پنجره به خيابان خلوت سرک ميکشم. امشب باران
لجوجانه همه جا را خيس کرده. آسفالت کثيف را شسته و چاله چوله ها را پر کرده و مدام از حلقوم ناودانهاى
شکسته شره ميکنه پايين. چنگالهاى مجرمش رو ديوارها لکه هاى سياه انداخته و آثار انگشت گناهکارش روى
شيشه پنجره خانه ها باقى است.

در خيابان چراغ راهنمايى با تغيير رنگ مداوم و منظبتش مثل ديکتاتورهاى بيرحم فرامانروايى ميکنه. اول با
شقاوت رنگ سرخ را مثل خون قربانى بيگناهى ميپاشه رو کف اسفالت خيس خيابان.  بعد  روحيه اش دگرگون
سر شده و رنگ سبز شادابى جاى قرمز را ميگيره، انگار نه انگار همين چند ثانيه پيش خون بيگناهى را زمين
طرح ريخته. ولى اين سرخوشى ديوانه وارش هم ديرى نمى پايد و لحظاتى بعد جاى طراوت سبز را رنگ زرد
هاى افسردگى ميگيرد و اين دگرگونى حالات بيمار پشت سر هم تکرار ميشه. باران اين شريک جرم نيمه شب،
هوس رنگهاى دل انگيز نئون سردر مغازه ها را مى دزده و از سر دلخوشى بر بوم سياه خيابان ميپاشه از
رنگارنگى را نقش ميزنه تا خلوت تنهايى شب خيابان را زيرکانه به رخ بکشهو .

چشمانم را ريز ميکنم و از پنجره به بيرون خيره ميشوم. پژواک شکسته و مات رنگها بر مقواى خيسى که مرد
ولگردى خود را در آن پيچيده تا از گزند سرماى پاي يز در امان بماند به چشمم ميخورد. حس ميکنم اتاق را مه
غليظ پريشانى گرفته، هوا سنگين و نور کمياب است. تنفس ريه هايم را به خس خس واميدارد و سرگيجه رهايم
نميکند. با خودم حرف ميزنم ولى افکارم منجمد، کلماتم بى روح و قلبم سرشار از دردى گنک درسينه به زحمت
مى طپد. فکر مرد خوابيده در خيابون رهايم نميکنه. بايد فرار کنم، به کجا نميدانم، هرجا غير از اينجا. دو ساعت
از نيمه شب ميگذرد تا سرانجام بر دودلى کسلم غلبه ميکنم، اراده کرده و بر پاهاى خسته ام ايستاده و در يک آن
تصميم ميگيرم از گرماى آلوده و فاسد اتاق گريخته و به سرماى بيرحم خيابان پناه ببرم.

دقايقى پس از رهايى از زندان، قطره هاى يخزده باران به سر و صورتم ميخورند، نوک دماغم از سرما ميسوزد
و باد زوزه کشان به درون وجودم ميدود، بدنم کرخت شده. بطرف مرد خفته در کنج خيابان ميروم. نيم تنه اش از
زير مقوا بيرون افتاده و لنگه کفشش در کنار جوى به فاصله دورى از پايش تنها مانده. حسى غريب بر وجودم
صورتش چنگ انداخته و بى اراده مرا بطرف او ميکشاند. با احتياط به لکه سياه درپياده رو نزديکتر ميشوم و
کنم، من اين نگاهى مى اندازم. ناگهان رعشه اى موهوم در وجودم طنين مى اندازد. اين مرد را هزاران بار ديده
کنم. اگر جسد را با تمام وجود ميشناسم. اگر بادقت سينه اش را لمس کنم حتما ميتوانم ضربان ايستاده قلبش را به
روح عشق منجمدش را از سرما پاک کنم شايد با ظرافت حتى بتوان خاطرات گمشده اش را در ذهن حس ام،
کوچه شوم مرده بى خانمان در هزارتوى روحم سرگردان است و مرا وا ميدارد تا افکار ماليخوليايش تصوير
هاى پر پيچ و خم و تاريک اين شهر نجوا کنمرا در .

بيهوده تلاش ميکنم تا از کالبد فاسد و تباه شده اين مرد دورى کنم ولى نيرويى نامانوس مرا از اين کار منصرف
ميکند. و هرچه بيشتر تلاش ميکنم تا از سيطره مرگ آورش دورى کنم بيش از پيش با او يکى شده و خود را
مجبور ميبينم تا با زبان خود واژه هاى سياه او را تکرار کنم.

خوب مى دانم که ولگرد خفته در پياده رو گذشته مرا را لحظه به لحظه زيسته و از اين پس من محکوم به تجربه
هر لحظه آينده اويم. از اين تنگنا برون رفتى نيست، پايان در افق پيداست. باهر نفسى که ميکشم قلم مجنون
سرنوشتش تصو ير نوينى بر بوم حيران زندگيم نقش ميزند. کالبدم اکنون در مقابل چشمانم بر زمين افتاده و من
نشئه از رايحه اى عارفانه وفارغ از دغدغه ها، از کسالت زندگى جدا ميشوم تا رنگهاى شفاف خيال خود را
ميزنم و تصوير کنم. همچو درويشى شيدا و مدهوش، مستانه به دور خود ميگردم و بر پرده پرنقش و نگار شب
باخته تا از جسد افتاده به خاک دور ميشوم. با فريادى خفه محکوم به نوشتن سايه هاى شب ميشوم با اميدى گام
شايد فردا خورشيد از نو بتابدرنگ .