| باران سرد مگر زير تراوش خنکش در خيابانهاى خيس شهر هزاران بار قدم نزدم؟ مگرسر راه مدرسه خيس نشدم؟ مگر مشقم را خراب نکرد که بخاطرش تنبيه شدم، مگر کف دستهايم از ترکه هاى معلم سرخ نشد؟ مگر همين باران مرا مريض نکرد؟ گلو درد نگرفتم، مرا به سرفه نيانداخت؟ خدا ميداند چقدر شربت سينه خوردم. چند تا قرص جوشان ويتامين ث را در ليوان آب انداخته با اشتياق نگريسته و با قيافه عبوس سرکشيدم؟ مگر همه زير سر همين باران نبود؟ مگر آن روز بارانى نبود که در کوچه اى خلوت زير چترى شکسته اولين بار دخترى را بوسيدم؟ مگر قطرهاى شيرينش در فاصله تب آلود بين لبهايمان بخار نشد؟ اگرآنروز بارانى نبود پس چرا خاطره هايم خيس است؟ و باران در شعرم قطره قطره ميچکد؟ چرا وقتى مى بارد غمگينم؟ چرا شاديم را فقط باران تکميل ميکند؟ مگر وقتى عمه فوت کرد باران نمى باريد؟ مگر اشک هاى من آن را تندتر نکرد؟ اگر باران بى احساس است، پس اين همدردى از کجاست؟ باران مجنون است و دمدمى مزاج يک الکى خوش غمگين است و بس رفتار و روحيه اش غير قابل پيش بينى است. همين امروز ساعت هاست که ميبارد، ديوانه وار خود را به در و ديوار تنهايى من ميکوبد، انگار بر سقف جوانى من ضرب گرفته است. و حال در مقابل چشمانم از درز پنجره نشت کرده و از سر لج عکس هاى يادگارى ام را لکه دار ميکند. اما پاييز همه جا را گرفته، برگها همه ريخته از پشت پنجره حضور مه آلودش را حس ميکنم قطره هايش بر سر شاخه هاى لخت يخ زده اند. سرمايى طولانى در راه است. باران اين را خوب ميداند و من هم بايد. |