اولين گناه
هرگز کسى در سنى کمتر از من محکوم به تحمل مجازات سنگين يادگيرى نشده  است.
مامان يک شب درحاليکه اشک پهناى صورتش را پوشانده بود به بابا گفت: "من که ديگه نميدونم چطورى اى تخم جن رو تنبيه کنم، هر بلايى بوده سرش  آوردم. اين
بچه آدم بشو نيست."
معلوم بود که کار بيخ پيدا کرده بود چونکه صبح روز بعد بابا سر کار نرفت تا  تکليف مرا يکسره کند و بدين ترتيب مجازات در مورد من اعمال شد.  سر صبح
مامان لباسهام را تنم کرد و من با سگرمه هاى درهم رفته دنبال بابا راه  افتاده، حالا کجا ميرفتم روشن نبود.
آنروزها در اهواز زنان خانه دارى که کمى سواد داشتند در ازاى مبلغى بچه هاى  کوچک همسايه را درس ميدادند. مو اد درسى شامل فراگيرى الفبا بود و شنيدن  
تلاوت قران. در سن سه سالگى يک صبح زود دنبال بابا شلنگ تخته انداخته و به  مکتب رفتم.  در همان کودکى به عقل کوچک من هم رسيده بود که جايى که  ميرفتم
نميتوانست جاى خوبى باشد وگرنه مرا به آنجا نميفرستادند. آزاديم سلب شده  و هرروز چندين قرار بود چيز يادبگيرم.  تنبيه از اين بدتر ديگه نميشد.
وقتى به مکتب رسيديم قبل از هرچيز خانم بادامى معلم سرخانه رک و پوست کنده به  بابا گفت:" من اينجا لله بچه نيستم. مکتب محل يادگيرى است. شيطنت و
بازيگوشى  را بهيچ عنوان تحمل نميکنم."
را  و بابا جواب داد:"صد در صد حق باشماست. اين پسر خوب و مودبى است. من  به شما قول ميدهم." اين را گفت، من فلک زده را سپرد دست خانم
بست و دررفت. عجب دروغگويى بود اين باباى بندهفلنگوبادامى   .

خانم بادامى دست مرا گرفت و به درون اطاق نشيمن راهنمايى کرد و آنجا چهار  تا بچه ديگه هم که همه دو سه سالى از من بزرگتر بودند چمباته زده و مات و
مبهوت  نشسته بودند.   کنار همبندان زندانى نشستم و گوش به آيات قرانى سپردم.  هنوز  زبان مادرى را فرانگرفته ناچار بودم به کلام الهى آنهم به زبانى بشدت
بيگانه  گوش  دهم.
ساعتى کسالت آور گذشت و خواب آنچنان در چشمان خسته ام رخنه کرد که  نميتوانستم پلک ها را از هم باز نگه دارم. مودبانه انگشت سبابه را بلند کرده و اجازه  
ادب خواستم.  اجازه داده شد و دويدم رفتم توالت.  براى فرار از چنين مکافاتى جيش  براستى مرحمتى  الهى بود.  تا توانستم در توالت وقت کشى کردم و از سر
ناچارى   به اطاق برگشتم تا زجر سواد آموزى را تجربه کنم.  خانم بادامى کتابى را گشود و با  صداى بلند اينطور خواند:
"باباآب داد. مادر نان داد."
هر و من چهره بابا و مامان کتاب که پشت سر هم آب و نان ميدادند را بخوبى  ميشناختم.  اين ها همان بابا و مامان کتاب درسى برادر بزرگتر من بودند. همان  کتابى که
نميشدبيشتر شب از روى آن مشق مينوشت. برادر من سه سال از من بزرگتر بود، به  مدرسه ميرفت و کلاس اول بود. من تازه سه ساله بودم. نامردى در حق من از اين  .
خدا  ميداند در عين حاليکه مکتب را مجازاتى بيش از اندازه سنگدلانه ارزيابى  ميکردم تمام کوشش خود را کردم تا همانطوري که بابا به خانم بادامى قول داده بود  
براى پسر خوبى باشم، ايجاد دردسر نکرده و الفبا را ياد بگيرم ولى کنترل چشمان که دست  خودم نبود. دائم بالا و پايين و راست و چپ اطاق را دور ميزدند تا بهانه
فرار  از خواب بيابند و شدت شکنجه روحى شنيدن صداى يکنواخت خانم معلم را کاهش  دهنداى .     
ناگهان پشته حجيم و تيره رنگى که به ديوار آويخته شده بود نظرم را جلب کرد.  هيجانزده پرسيدم :" اون چيه رو ديوار؟"
خانم بادامى با متانت پاسخ داد:" آن کت شوهر من است."
و من گفتم:" چقدر گنده است. فکر کردم پالون الاغه."
بچه ها کرکر خنديدند و از قيافه درهم رفته خانم معلم دستگيرم شد که واويلا حتما   دوباره حرف اشتباهى زده ام.  در همان سن هم متوجه  شده بودم که هروقت
حرفى  ميزنم که ديگران ميخندند حتما بايد تاوان پس دهم.  تنبيه روى شاخش بود ولى  مشکل اينجا بود که نميدانستم چگونه.
خانم بادامى انگار خانم مهربانى بود چرا که  مرا به آشپزخانه برد و گفت:" همينجا  بمان تا مادرت بيايد و ترا ببرد خانه." آنوقت در را از پشت قفل کرد و رفت.
معلم  اين توبيخ ملايم نه تنها مسئله اى نبود بلکه آن را به فال نيک هم گرفتم. با ين حساب  ديگه مجبور نبودم چيز ياد بگيرم. همان روز اول رفتار و منش انسانى
زندگى مرا تا حدودى شيفته او کرده بوداولين .
بود. سياه شده  پس از گذشت چند دقيقه که چشمانم به تاريکى عادت کرد، خودم را در آشپزخانه اى  بسيار کوچک تنها يافتم که در و ديوارش از دوده چراغ سه فتيله
رايحه دلپذير قرمه سبزى که روى چراغ داشت قل قل ميکرد و جا ميافتاد فضا را  انباشته بودکاملااى   .    
درگوشه زندان تاريک نشستم تا حبس انفرادى به پايان رسد ولى حالا گرسنگى امان  نميداد. شکم قار و قور ميکرد و هرچه صبر ميکردم انگار انتظار طولانى تر
ميشد.   آب دهانم راه افتاده و روى شکم گرسنه ام ميچکيد. تازه فهميدم که جزاى اصلى گناه  من تحمل گرسنگى در محضر غذايى لذيذ بوده.
چشمانم را برهم گذاشته و با نيتى پاک در حضور مقدس ديگ جوشان سوگند ياد  کردم که اگر اين شکنجه همين حالا پايان يابد هرگز شيطنت نکرده و براى هميشه
جلوى دهان لق خود را بگيرم. مدتى را با چشم بسته گذراندم و بعد يوا شکى  چشم چپ را کمى باز کرده و ديدم هنوز همان آش است و همان کاسه و آب از آب  
تکانى نخورده.
دادم از فرط گرسنگى و خستگى و گرما آنقدر گريستم تا از حال رفتم و وقتى از خواب   برخواستم تحملم طاق شده بود، از رمق افتاده بودم. عطر دلاويز خورشت
از و محبوب  من مقاومت مرا در هم شکسته بود. نيرويى جادويى مرا از جا بلند کرد و پا ورچين به  طرف  ديگ غذا کشاند. با دلهره آرام در ديگ را به کنارى
رويت  وصال تکه گوشت بره که مانند قويى زيبا  مستانه در درياچه سبز رنگى غوطه  ميخورد مدهوش شدمسر .
آب دهانم را بزحمت قورت دادم. تنها راه نجات از گرسنگى ارتکاب جرمى سنگين  بود. و آنگاه اولين و خوشمزه ترين گناه زندگيم را آگاهانه مرتکب شدم. چشمانم
از  خواهشى دردناک ميدرخشيد. ماهران ه با دو انگشت تکه گوشت قربانى خود  را از درون خورشت وسوسه بيرون کشيده و براى لحظاتى چند در مقابل ديدگان  
گرسنه ام نگاه داشتم تا زيبايش را ستوده و از گرماى وجودش بکاهم. و آنگاه تکه  گوشت لطيف و زيبا را در کام نهاده و از وجود عزيزش لذت ها بردم. آه! بهشت
موعود  در قرمه سبزى به وديعت نهاده شده و من آنروز تکه اى از آن را با اشتياق کامل  جويده و قورت دادم. به همان اندازه که لذت ميبردم از عذاب وجدان رنج
ميکشيدم.
همانطور که مشغول کام گيرى از قرمه سبزى بودم ناگهان در باز شد و خانم بادامى با  چهره اى دژم مانند شمر بالاى سرم پديدار شد. برق از چشمانم پريد.  لب و
لوچه  چرب و چيلى، از پيراهنم روغن سبز چکه ميکرد و در ديگ به کنارى افتا ده بود. انکار  غيرممکن بود.
خانم بادامى مرا مانند موشى کثيف که از دم گرفته باشند از زمين بلند کرد و در  حاليکه يکريز ناسزا ميگفت و به شانش بد خود لعنت ميفرستاد از آشپزخا نه بيرون  
انداخت.   بعد هم شاگردانش را در اطاق تنها گذاشت. گوش چپم را با دست راستش  پيچاند و نفرين کنان مرا کشان کشان بطرف خانه برد. حرارت شرم آلود آنروز
گوش  هرگز از ياد نخواهم برد.
وقتى مامان در را باز کرد و مرا در آن حالت نزار يافت، من مرگ خود را در نگاهش  ديدم.
و بدين سان از مکتب اخراج شدم. از آن پس براى هميشه از مدرسه متنفر  شدم.